تبليغاتX
نه تیره ، نه روشن - سطر های سفید 1
 

چقدر غریبانه می رود پاییز

چقدر وحشیانه میرود این درد

چقدر میان دود و غبار

بشکند دلم همچو شیشه قلب

میان من و تو این چقدر ها تا کی؟

این چقدر سراپا رنج و دروغ

کاش می شد به جای من یکبار

میشکست این چقدر پست و دورو

 

 

پ.ن :فقط اینو می گم این شعر با شعر هایی که قبلا می ذاشتم فرق می کنه

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 11:22  توسط خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوست من
من و تو در زندگی غریب هستیم و با یکدیگر غریب خواهیم ماند
هر یک نیز با خود غریبیم
تا آنروز که تو سخن بگویی و من گوش فرا دهم
اما می پندارم صدای تو ، صدای من است ، و روبرویت می ایستم
گویی در برابر آینینه ای ایستاده ام

نوشته های پیشین
مرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
نقطه
من و تو
جوجه اردک زشت
صدفهای سرگردان
نجوای قلم
با من بمان ای ماندنی !
مسافر غریب
به نام غربت
نجوای قلم 2
رهگذر
بردیا
علی
افکار من
طبیب عشق
محاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM