![]() |
![]() |
|
|
چقدر غریبانه می رود پاییز چقدر وحشیانه میرود این درد چقدر میان دود و غبار بشکند دلم همچو شیشه قلب میان من و تو این چقدر ها تا کی؟ این چقدر سراپا رنج و دروغ کاش می شد به جای من یکبار میشکست این چقدر پست و دورو
پ.ن :فقط اینو می گم این شعر با شعر هایی که قبلا می ذاشتم فرق می کنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آبان1386ساعت 11:22 توسط خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوست من
من و تو در زندگی غریب هستیم و با یکدیگر غریب خواهیم ماند هر یک نیز با خود غریبیم تا آنروز که تو سخن بگویی و من گوش فرا دهم اما می پندارم صدای تو ، صدای من است ، و روبرویت می ایستم گویی در برابر آینینه ای ایستاده ام |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
نقطه من و تو جوجه اردک زشت صدفهای سرگردان نجوای قلم با من بمان ای ماندنی ! مسافر غریب به نام غربت نجوای قلم 2 رهگذر بردیا علی افکار من طبیب عشق محاب |
|
RSS
|