![]() |
![]() |
|
|
سلام باز هم معذرت به خاطر این همه تاخیر
فقط می تونم یه چیزی بهتون بگم
تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از ان پاک تری.
یا علی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:38 توسط خانوم |
|
|
ای نگاهت زیباتر از برگ دخت
ای کلامت شیرین تر از اواز چلچله ها ای صدایت پر طنین تر از باد شمال با من بیا تا اسمان صاف و بی کران تا چشمه ی خورشید تا سکوت مهتاب با من بگو تر هر اچه که دیده و ندیده ای با من بگو از اشنایی با غریبه ها با من بکو از خیال و رویایت با من بگو از وحشت کابوست با من بگو از تمام حجم قفس با من بگو از عمر پریشانی خویش با من بیا تا گل را نثارت کنم با من بیا تا شب را فدایت کنم با من بیا تا پیشکش کنم همه ی بود خویش را با من بیا تا بجویمت چون تشنگی از اب با من بیا بامن بگو از صدای یک رویا درشب خیس چشمان گهر بار نگاهت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:29 توسط خانوم |
|
|
سلام من دوباره اومدم دلیل نیومدنم چند تا است ۱قطع بودن تلفن ۲ رفتن به کلاس های
نجوم ۳نداشتن حوصله و امتحانات راستی امیدوارم هر کس این مدت امتحان داشته همشو خوب داده باشه .همتون خیلی نامردی هیچ کدومتون نپرسیدید چرا این شعرم با بقیه ی شعرا فرق می کرد حالا اگه گفتم بی خودی اصرار نکنید فایده نداره ............ دیگه چی بنویسم؟ الان هیچی به ذهنم خطور نمی کنه یعنی این چند ماه اصلا برام خوب الان یکی داره صدام می کنه ..............باید برم ببخشید
خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 بهمن1386ساعت 12:11 توسط خانوم |
|
|
چقدر غریبانه می رود پاییز چقدر وحشیانه میرود این درد چقدر میان دود و غبار بشکند دلم همچو شیشه قلب میان من و تو این چقدر ها تا کی؟ این چقدر سراپا رنج و دروغ کاش می شد به جای من یکبار میشکست این چقدر پست و دورو
پ.ن :فقط اینو می گم این شعر با شعر هایی که قبلا می ذاشتم فرق می کنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آبان1386ساعت 11:22 توسط خانوم |
|
|
عشق چشمان به در دوخته ای می خواهد
هم چنین یوسف نفروخته ای می خواهد خوشه چینان نتوانند رسیدن به جنون این شرر خرمن اندوخته ای می خواهد هیچ چیزی سرمان نیست چه حرفی داریم عشق تجربه آموخته ای می خواهد ببخشید اگر بد قلق افتاد رفیق عشق معشوق پدر سوخته ای می خواهد شعری از علی اکبر یاغی تبار
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 19:58 توسط خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوست من
من و تو در زندگی غریب هستیم و با یکدیگر غریب خواهیم ماند هر یک نیز با خود غریبیم تا آنروز که تو سخن بگویی و من گوش فرا دهم اما می پندارم صدای تو ، صدای من است ، و روبرویت می ایستم گویی در برابر آینینه ای ایستاده ام |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
نقطه من و تو جوجه اردک زشت صدفهای سرگردان نجوای قلم با من بمان ای ماندنی ! مسافر غریب به نام غربت نجوای قلم 2 رهگذر بردیا علی افکار من طبیب عشق محاب |
|
RSS
|